روزم مبارک؟!   

اولا:دانشگاه قبول شدم شاد شدم

     دانشگاه تهران بود ذوق زده شدم

      رشته پرستاری بود شاکر خدا شدم

 

وسطا:ترمهای اول جا خوردم و متنفر شدم

          ترمهای وسط مدارا کردم و تحمل کردم

        ترمهای آخر که به اصطلاح فهمیدیم چی به چیه با پرستاری اٌخت شدم.

 

       آخراش: رشته پرستاری یادم داد:

             ¤تحملم را بالا برد٬ دیگه عصبانیت بیمار رو درک میکردم و نمی رنجیدم.به اصطلاح کمی صبور شدم

            ¤قدر وقت رو بیشتر دونستم٬چون داشتن شیفت کاری نا منظم معلوم نیست صبحکاری؟ظهرکاری؟شب کاری؟  با بقیه افراد جامعه تعطیلی نداری ...و موندن کارها ی روزمره داد چگونه زمانم  رو یکم مرتب کنم .

           ¤دلسوز و نگران سلامتی دیگرانم کرد.دیگه نگاهم محوریت منافع خودم را نداشت

          ¤خدا را شکر که رشته کاربردی و به درد بخوری بود . هم برای خودم و هم وظیفه تربیت نسلی که خلقت به عهده ام گذاشته ،و هم برای اطرافیان. و یک لیسانس لاینفع نیست.که حتما باید در وضعیت به استخدام مکانی در امدن به درد بخوره.

         ¤ولی امــــــــــــــــــــــان از از این  آخری که هنوز برام واضح نشده حکمتش چیه.! و   اون اینه که هیچ جایی برای استراحت کردن و  یااینکه مقداری از محیط بیمار و بیماری خارج بشم پیدا نمیکنم. تو مهمونی٬تو عروسی٬موقع غذا خودن٬موقع خواب حتی موقع خواستگاری٬....با هرکسی که آشنا بشوم و در هر لباسی که باشم  در حال خدمت مقدس پرستاری هستم .

  ¤¤خلاصه اینکه به قول قدیما از خدا میخوام  سالم باشین همیشه و محتاج هیچ بنده ای نباشین( خصوصا مثل من کم ضرفیت

                         * * *‌ * * * * ‌**** * * * * * * *

      پ.ن:بی خیال ٬ حرفام رو نشنیده بگیرید .اگه مسئله ای مربوط به سلامتی و طبی  هست٬در خدمتتون هستیم.(سعی میکنم درست جواب بدم )

لینک
سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - اسما