اربعین   

سلام

بعد از مدتها اومدم که دوباره بنویسم

بدون هیچ اداب و ترتیبی.هرچه پیش امد خوش امد

سفری در پیش دارم.سفری به عراق که ویژگی خاصی داره

همه از شهر خود پیاده میرن به کربلا و سلامی میدهند و عزاداری میکنند و سریع اونجا روترک میکنند تا بقیه هم بتونند فیض ببرند.

توی مسیر هیاتهای خیلی زیاد ، پذیرایی  متنوع ، ماساژ پاها ،درمانگاههای صحرایی وحتی دندان پزشک صحرایی،شام و نهار وصبحانه و میوه چای زغالی،کفش و کیف دوز ومحلهای برای شارژ موبایل (این برای کشوری که برق نداره و با مولد برق رو به خونه های خود میارن ساده نیست)و موتورهایی برای اینکه اگر مادری بچه خود را گم کرد بتونه دنبالش بگرده و خرمابا ارده، هر ۵٠ قدم به ۵٠ قدم وسط جاده گذاشتن .این صور و سات هیچ مسولی و دستد اندرکاری نداره کار خود جوش مردمی است..د و هرچه دلت حوس کند یافت میشه.همش رایگان به خاطر محبتشون به اهل بیت

به کربلا که میرسی دربهای خانه خود را باز کرده و از شما دعوت میکنند تا خستگی راه را و گرد خاک خودرا در خانه اونها از تن به در کنی.صحنه های سوزناکیه.

با این همه مدارا و عزت گذاشتن مدام یاد اسیرانی را میکنی که هیچ کدام از این عزت و ناز را ندیدند و با دل خونین و جگر سوخته سوی جنازه های عزیزاشان میرفتند.مدام با خودم میگم که خدایاوقت امتحان ما که رسید درک درست و یاری امام زمانمان را بهمو  بده و امر بر ما مشتبه نشه و رفوزه بشیم که ما ضعیف هستیم و ناتون .الان سینه سپر کرده و کوفیان را عهد شکن مینامیم در صورتیکه امتحان یک امتحانی است که هر زمان و هر مکانی میتونه تفاق بیفت ان زمان قرعه به شهر کوفه افتاد و زمانی به شهر و زمان ما .خدایا خودت یاریمان کن.

پ.ن:عکسهایی دارم ولی بعلت مدتی دور بودن از این وادی فراموشم شده چطوراینجا بذارمشون

لینک
یکشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٩ - اسما

   نجف   

آخ ای زمین نجف
آمدم به خاکت و واردش شدم،مثل تکه ی از بهشت دیدمت
یا علی
این خاک که مرکزی بود برای علم و عرفان
و در ان کسی نمی آمد مگر اینکه اهل دل باشد و غیرت

و در آن اسراری از عرش نهفته است
یا علی
نجف خاک وطنم ودوستان و عشیره ام است
تکه زمینی که در آن هم و غم از بین میرود
وادی السلام و ارواح مومنان و عرفای آن
یا علی
 با غصب و زور جدایم کردن
ترک کردم زمینم را در صورتی که دل و قلبم را در آن ،جا گذاشتم
دوستانم و اَهلم را رها کردم ،بر خلاف میلم و زندگی کردم در دیار غربت
و لحظه ای فراموشت نکردم
بعد از مدتها تازه آمدم
نه با پا بلکه به روی چشمهایم
با هر قدمی که بر میداشتم آمال و آرزوهایم را ترسیم میکردم
فرصتی که از مدتها بود منتظرش بودم
ای امیر
این واقعیت دارد که ایستاده ام در مقابلت وحرف میزنم؟
در دیار غربت با خودم میگفتم:
چطور به این اوضاع آشفته ام راضی هستی ای پسر عم رسول؟
چطور با این هجرت و غربت من راضی هستی؟
گلایهایم را گذاشته بودم تا وقتیکه آمدم پیشت بگویم
دوست دارم خاکت را ببویم
با خوشحالی آمده ام
و حقیقت پیدا کرد هرچه را آرزو داشتم
ای مولا
خاک وطنم  رادر صلح و آرامش قرار بده
زادگاهم در جوارت بود،زندگی و مماتم را هم در جوارت میخواهم.

امین

 

*دلم تنگ بود از حرف  و حدیثهایی.

مولا ،آرامش وصلح و صفای وطن را از تو طلب میکنم

هردو وطنم را دوست دارم هردو را سر افراز قرار بده و در امانم قرار بده از تلخی دیدهءکوتاه نظران

لینک
پنجشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٧ - اسما

   ادویه زندگی   

رفتارهای مابر روی  فیزیک و چهره مان تاثیر میگذارد.
اگر رفتار و برخوردهای شفاف و گرم وصمیمی داشته باشیم  و حد و حدودها را رعایت کنییم
از ما ادم دوست داشتنی و خواستنی میسازد.

اگر برخوردهای سرد و بی روح و یخی  داشته باشیم و قاطی وشلخته رفتار کنیم
حتی اگر بدی هم نکنیم
چهره قشنگی نداریم و به دل نمی نشینیم

مطلب اگر قبول داشته باشیم ... سوال اینجااست که...
چطور این زیبایی رفتاری را بدست بیاوریم؟
آیا باید یاد بگیریم؟از کجا و چه راهی باید یاد بگیریم؟
آیا جزئی از سرشت و ذات ما است؟
 طبیعت ما قابل تغیر هست؟

تا کنون بلد نبودنمان نشانه چی میتونه باشه؟کمیِ استعداد!..بی توجهی! کمبود آگاهی!....؟؟؟

 معاشرت خوب‌داشتن آرامش و آسایش میآورد
و اگر این نعمت قسمت ما نشد
با ایمان ضعیفمان فرسوده میشویم
 و احساس تنگی میکنیم.

شنیدم  دین و اخلاق توصیه کردند که
 با این افراد مدارا کنیم
 و برای آن پاداش قرار دادند
 و دستور دادند هیچ آدمی را دست کم نگیریم
و اگر از این معاشرت ضرری به ما رسید
 خدا ضامن است و جبران میکند
 

لینک
چهارشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٧ - اسما

   حیرانم   

سکوت را دوست داشتم
سکوت پراز حرف بود
از دوستی با اهل سکوت و معنا هم استقبال میکردم.
ولی....
زمانه یادم داد که همه سکوتها قشنگ و زیبا ومغز دار نیست.
یادم داد سکوتی هم هست که پوچ است.
دوستی نصیبم شد ،سکوت میکند چون نمیداند اگر سکوت نکند چه بگوید.چه عکس العملی باید نشان دهد.از عجایب خلقت اینکه حتی صورتش ایماء و اشاره ای ندارد.
از این سکوت نازیبا دلم به تنگ آمده.
حیرانم....
بعد از ۳سال دیگر تاب این دوستی را ندارم.
دلم او را پس میزند،و این باعث میشود که نگران باشم که خدای نکرده به او بی احترامی کنم.
از اینکه او را برنجانم از خدایم میترسم.چون با ایمان و معصوم است.
عجب امتحانی...
مانده ام چگونه بگذارم و بگذرم؟
من کیستم که او را پس زنم؟

چرا دیگر نمی تونم با او مدارا کنم؟

چرا دیگر اورا انطور که هست نمی پذیرم؟

او به نقص خود آگاه است ولی ابراز عجز میکند از تغییر.

و جدیدا همه چیز را از من توقع میکند.و بازخواست میشوم.

تعادلم بهم خورده است

فعلا

اَستَعین بل صبر وصلوه

خدایا مددی...

 

لینک
شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٦ - اسما

   حلاوت   

 

الهم ارزقنی حُبکِ

 و حُب مَن یُحبک

 و حُب مَن تُحبُ

و العَملِ اَلذی یُبلُغنی حُبک،

اَلهم اجعَل حُبکِ اَحب الاشیاءَ اِلیه

 وَ اِزدیاد شَوقی اِلیک

                                      آمین یارب العالمین

 

 

لینک
پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦ - اسما

   معصوميت از دست رفته   

دوستم امروز برام درد دل میکرد.

 او به همکارش علاقمند شده بود.

تمام مدت که  برایم حرف میزد،فقط به این فکر میکردم که ما خانمها چمون شده؟!!چی باعث شده که معنی بعضی کلمات را خوب نفهمیم؟!!

سنگینی

،وقار

،حیا

....

دوست ندارم در رابطه با این موضوع بیشتر صحبت کنم.سربسته بماند بهتر است.

فقط باید حواسم  روجمع کنم .

خدایا به خودم واگذارم نکن.

از خودم و از شر نفسم میترسم.

لینک
جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ - اسما

   ديگه نگاهت نميکنم   

امان از دستت

گیجم کردی

تمام وقتمو گرفتی

وقتم با تو خیلی تلف میشه

باید میدونستم که نباید اینقدر بهت رو بدم

وقته فکر کردن رو هم ازم گرفتی

کلی با خودم غریبه شدم

ذهنم تا حدودی خواب رفته از بس که تو رو دیدم

خستم

از خستگیهام هم خستم کردی

دیگه نمی خوام ببینمت

خاموش باش

*چشم بستن بر تلویزیون 
تنها راه نجات از توّهم و مالیخولیای مدرن.

لینک
چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦ - اسما

   النظم فی اٌمورکم   

منم خسته ام

منم پریشونم

منم افسرده ام

منم بریده ام

منم گیج و منگ ام.

نمیدونم چرا؟!!!

جدیداً دارم به یه برنامه ریزی فکر میکنم برای زندگیم.

برای اینکه متعادل تر حرکت کنم.

برای اینکه همه چی سر جای خودش باشه و یک کار رو فدای کارِ دیگری نکنم٬ بدونه اینکه بدونم

برای اینکه هدفم رو گم نکنم و سرگردون نشم، میگن انسان نسیان داره

برای اینکه تبدیل به ماشین نشم.

فکر میکنم علت این بریدنِ الانم و تند و کند  کردنم این باشه.

همه چی برنامه میخواد ،اینو قبلنم هم میدونستم ولی یا انجام نمی دادم ویا گاهی مقطعی رعایت میکردم . به خاطر راحت طلبی،یا اینکه برنامهء خوب و کاملی نبود و رعایت کردنش ریاضت خاصی رو میخواست.

این دفعه برنامه ریزی بصورت علمی میخواهم انجام بدم.به کمک یه جزوه آموزشی.

... تو این فکرام این روزا ،جالبه که شنیدم امام روزی ۵/۱ ساعت روزانه پیاده روی می کردن ،۳ تا نیم ساعتی،  به هیچ عنوان هم ترک نمیشده.حتی ۱ دقیقهء اونم کم نمیکردن.حتی موقعیکه که در بیمارستان بستری بودنبرنامه پیاده رو ی رو انجام میدادن.ایناراده و نظم، پشتش یک برنامه خوب میخواد...چقد دوست دارم که برنامه ریزی امام خمینی رو بدونم.خدا کنه جواب این کنجکاویم سر راهم قرار بگیره.

این نظم در اُمور لازمه مسلمونیه منه.

لینک
سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦ - اسما

   روزم مبارک؟!   

اولا:دانشگاه قبول شدم شاد شدم

     دانشگاه تهران بود ذوق زده شدم

      رشته پرستاری بود شاکر خدا شدم

 

وسطا:ترمهای اول جا خوردم و متنفر شدم

          ترمهای وسط مدارا کردم و تحمل کردم

        ترمهای آخر که به اصطلاح فهمیدیم چی به چیه با پرستاری اٌخت شدم.

 

       آخراش: رشته پرستاری یادم داد:

             ¤تحملم را بالا برد٬ دیگه عصبانیت بیمار رو درک میکردم و نمی رنجیدم.به اصطلاح کمی صبور شدم

            ¤قدر وقت رو بیشتر دونستم٬چون داشتن شیفت کاری نا منظم معلوم نیست صبحکاری؟ظهرکاری؟شب کاری؟  با بقیه افراد جامعه تعطیلی نداری ...و موندن کارها ی روزمره داد چگونه زمانم  رو یکم مرتب کنم .

           ¤دلسوز و نگران سلامتی دیگرانم کرد.دیگه نگاهم محوریت منافع خودم را نداشت

          ¤خدا را شکر که رشته کاربردی و به درد بخوری بود . هم برای خودم و هم وظیفه تربیت نسلی که خلقت به عهده ام گذاشته ،و هم برای اطرافیان. و یک لیسانس لاینفع نیست.که حتما باید در وضعیت به استخدام مکانی در امدن به درد بخوره.

         ¤ولی امــــــــــــــــــــــان از از این  آخری که هنوز برام واضح نشده حکمتش چیه.! و   اون اینه که هیچ جایی برای استراحت کردن و  یااینکه مقداری از محیط بیمار و بیماری خارج بشم پیدا نمیکنم. تو مهمونی٬تو عروسی٬موقع غذا خودن٬موقع خواب حتی موقع خواستگاری٬....با هرکسی که آشنا بشوم و در هر لباسی که باشم  در حال خدمت مقدس پرستاری هستم .

  ¤¤خلاصه اینکه به قول قدیما از خدا میخوام  سالم باشین همیشه و محتاج هیچ بنده ای نباشین( خصوصا مثل من کم ضرفیت

                         * * *‌ * * * * ‌**** * * * * * * *

      پ.ن:بی خیال ٬ حرفام رو نشنیده بگیرید .اگه مسئله ای مربوط به سلامتی و طبی  هست٬در خدمتتون هستیم.(سعی میکنم درست جواب بدم )

لینک
سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - اسما

   شکر   

      خودت را شکر


      که از سکوتمان


      خواسته ها، نيت ها،


      نيازها، مرام ها، آرزوها، سوال ها


     همه و همه را می فهمی


      پس خوب می دانی که اين اخم


      به خاطر نا اميدی از تو نيست

                               ¤¤¤¤

      پ.ن: وبلاگ حد بی نهايت

لینک
شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥ - اسما